|
"به نام سلطان عشق"
|
||||
|
|
||||
من وجودمو پیدا کردم با رگ بدون نفس کابوس هرشب مرگو با تلخی کردم عوض شدم یه فراری تو جاده ی مصیبت و ترس دیدم مثل همه مسافرا هستم علف هرز فهمیدم سفر من بود یه خواب تلخ و دروغ نوری که دیده نمی شد بود یه نور پرفروغ این عهدو با خودم بستم از شهرش نرم بیرون ولی باید زخم دیرینه شست و شو شه با خون گناهام بخشیده نشده کفه شده سنگین عجب احساس بدیه که روحت بشه غمگین بعد از این همه خوشی همه چی شده عوض دیگه حتی پشیمونیم مرحم نیست واس این مرض مرحم باوری که باید گذشته ها می شد که تو ثروت و مادیات کسی حسرت نمی خورد من تو خاکی چال شدم که تهش رفت به سیاه چال
+
نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|
