تبليغاتX
عشق را در پستوی خانه نهان با ید کرد

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

من به هيچ وجه خدا را لمس نكردم، ولي خدايي كه قابل لمس باشد كه ديگر خدا نيست. اگر هر دعايي را هم اجابت كند، همينطور. همان‌جا بود كه براي نخستين بار حدس زدم كه عظمت دعا بيش از هر چيز در اين امر نهفته است كه پاسخي به آن داده نمي‌شود و زشتي سوداگري را به اين مبادله راهي نيست. اين را هم دريافتم كه آموختن دعا، آموختن سكوت است و عشق فقط از جايي شروع مي‌شود كه ديگر هيچ انتظاري براي گرفتن هيچ چيز وجود نداشته باشد. «عشق» تمرين «نيايش» است و «نيايش» تمرين «سكوت».

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

حدیث دیگری از عشق

یا لطیف

حدیث دیگری از عشق

قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را
ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا
بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

همين لحظه حاوي بهشت و دوزخ است . همه اش بستگي به تو دارد . اگر تو خوش باشي ، شاد باشي ، اگر عاشق زندگي باشي و آن را محترم بداري و جشن بگيري . در بهشت هستي ...

اگر نتواني شادماني كني ، اگر چنان زنجيرهاي سنگيني برپا و دست داشته باشي كه نتواني با آهنگ زندگي به رقص در آيي ، آن وقت در دوزخ به سر مي بري ...

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

مبادا كه مقصد تو را كور سازد و مانع ديدن ديدني هاي بين راه شود

هرگز از ياد نبريم كه ما انسان ها حتي يك لحظه از مسافر بودن معاف نميشويم

در واقع تقدير ما اين است كه مسافر به دنيا بياييم ومسافر زندگي كنيم ومسافر از دنيا برويم 

حتي بعد از مرگ نيز اين سفر پايان ناپذير ادامه دارد...

وطن, مقصد,مبدا همه فريب ذهني هستند تا اصل سفر را از ياد ببريم

مبادا فقط به اين خاطر كه گمان مي كني درآينده مقصدي زيبا و بزرگ وجود دارد لحظه لحظه هاي سفر را از ياد ببري!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

گـفـت مــا را هـفـت وادي در ره اسـت                             

چون گـذشـتـي هـفت وادي، درگه است

 

وا نـيـامـد در جـهـان زيــن راه کــــس                                

نـيـسـت از فـرسـنـگ آن آگــــاه کــــس

 

چون نـيـامــد بــاز کــس زيــن راه دور                                

چـون دهـنـدت آگـــهـــي اي نــــاصــبــور

 

چـون شدنـد آنـجـايـگـه گـم سـر بسر                               

کــي خــبــر بــازت دهــد از بــي خــــبــر

 

هـسـت وادي طــلــب آغــــاز کــــــار                                 

وادي عـشق اسـت از آن پـس، بي کنار

 

پـس سـيـم واديـسـت آن مـعــرفـت                                  

پـس چـهـارم وادي اسـتـغـنـي صــفــت

 

هـسـت پـنـجـم وادي تـوحـيـد پــاک                                  

پـس شـشـم وادي حـيــرت صـعـب نـاک

 

هـفـتـمـيـن، وادي فـقـرست و فـنـا                                   

بــعــد از ايــن روي روش نــــبـــود تـــــرا

 

در کشش افـتـي، روش گـم گرددت                                   

گـــر بــود يــک قــطــره قــلــزم گــــرددت

 

« شيخ فريدالدين محمد عطار نيشابوري»

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

دوست دارم

تو را..

به سانِ چشمان گريان شقايق

صداي هوشِ درختان در جنگل تنهايي...

نفس باد در تجلي پرواز کلاغ

حس گنگ کيستم من.!؟

با همه سختي که بر پنجره ميگيرد

با همه زير وزبرهاي عشق

با همه خصم تبعيض

با همه تيرگي ها که به اين دشت روا ميدارند...

دوست دارم

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

امکانات - ارتباط از طریق یاهو
اين سایت را صفحه خانگي
خود كنید !   تماس با مدیر
سایت !   اضافه کردن این سایت به
علاقه مندیها !   لینک
RSS
نامه به مدیر وبلاگ
متن نامه خود را بنویسید