|
"به نام سلطان عشق"
|
||||
|
|
||||
خواهشن کار بد نکنید
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان آدم"صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مـــــــــــــرد گرچه آدم زنده بود!!!! از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با عشق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مــرده بود!!!! بعد" دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت بر نگشت......... قرن ما ........ روزگار مرگ انسانیت است من که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار اشک در چشمان و بغضم در گلوست وندرین ایــــام " زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبتها صبور صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مــــــــــــرگ انسانـیت است![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت نخستین کلامی که دل های ما را پر از مهر بودی پر از نور بودم همه شوق بودم همه شور بودی چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را به شرم و خموشی

+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 9:26 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


خواستم چیزی بگویم ترسیدم ازخواب بیدار شوی
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

راه افتادهام بدنبال گناهي ناگزير، شرمنده دستان آويزان خداوندم؛ شيطان را نشانه رفتهام و نمازي تكراري تمام كوچهام را پركرده است. بايد بروم. كمي بالاتر از خداوند شهرآلود من، چشمهاي زلال خوابيده است كه منتظر دستان گمشده من است. راه افتادهام، از بيراهه ميروم. نه آيهاي نه آينهاي، بدنبال گناهي ناگزير كه مرا ميخواند.شیطان زيباتر از هميشه زيبايياش را ميرقصد واين منم مست ازشرابي كه نخوردهام، از نمازي كه نخواندهام ازغروري كه نداشتهام. و اين منم كه نميداند كسي كجاي اين معصيت آباد روشن وضو گرفته است كه هر چه ميروم نميرسم ؟ انتهاي مهآلود اين شب روشن كجاست؟ فانوسي برايم بياوريدكه گيسوان آويزان شيطان دارد خفهام ميكند . آي ا بليس كه دربدر نابندگي مني، امشب شرابي بياور و شور و شعفي. امشب گيسوان رنجورت را در باد رها كن و در بادا باد آشفته بازار بندگي گيسو بتكان تا من بندة خالص تو باشم و دربدر ناكجاآباد اين مردم. راه افتادهام، نه آيهاي، نه آينهاي. در اين شهر هر چه هست سايهاي از بيرحمي توست.درختان مجنونتر از ابروان تواند و شهر شلوغتر از چشمانت و من شرمنده اين همه شعله و آواز و فا نوسم كه بر
مزار بارانروشن كردهام.قرار نبود قبل از تو به شيطان دل بسپارم كه تو ا بليس باران خوردة من بودی. راه افتادهام، هر چه الرّحمن در حا فظة شهر است نذر راه ميكنم با كمي آينه و دوركعت شعر. نميدانم چرا، نه حافظي جلايم ميدهد نه حا فظا نهاي زلالم ميكند . هر چه هست از دولت مبارك شيطان است كه سرگردان زلالياش شدهام كه آشفته برادرياش، كه آزرده نيامدنش ! همه ميدانند من و شيطان برادريم و او نازكتر از همه آينهها مرا دوست دارد. تمام كوچهها را دويدهام نشاني باران قبل از آينه را گم كردهام فقط كور سويي از خاطرات باران خوردهاي كه ميگفتي: «دو كوچه مانده به قنوت آتش، بعد از شبهاي بدون آينه، نرسيده به شبنم و شقايق و شادي .....» راه افتادهام، با نشاني مبهمي كه از تو در خاطرم مانده است نه فانوسي، نه آيهاي، نه آينهاي، به دنبال گناهي ناگزير....
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط صالح"ایمان"
|
