تبليغاتX
عشق را در پستوی خانه نهان با ید کرد

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

پای من خسته از این رفتن بود...

                                           قصه ام، قصه ی دل کندن بود...

دل به هر کس که سپردم ،دیدم:

                                          راهش افسوس! جدا از من بود...  

مثل صخره که ویران نشود از باران

                                           گریه هم عقده ی ما را نگشود...

آخر قصه ی من مثل همه...

                                           گم شدن در نفس یار نبود...!!!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

صدایی گفت:گلچهره جون فقط هر چی خانوم جونم گفتن شما بگو چشم.باشه؟

گلچهره فقط سرش رو تکون داد.نگاهی به مردی که قرار بود به زودی نامزدش بشه انداخت و نگرانی و تشویش رو از چشماش خوند.نمی فهمید چه خبره.

یه صدای دیگه ای گفت:گلچهره جون مامان طوبی خیلی مهربونه ها فقط از اینکه بی خبر دایی اومده خواستگاریتون یه کم ناراحته.تو رو خدا به دل نگیریدا.

در باز شد.صدای صلوات بلند شد.عروسا و دخترای طوبی خانم هر کدوم یه کاری می کردن.نوه ها با صدای بلند سلام می کردن.پسرا و دامادا مهمونا رو به داخل هدایت می کردن.طوبی خانوم از سوریه اومده بود.

یه کم چاق بود.همیشه مقنعه سفید به سرش و یه تسبیح شاه مقصودی هم دور گردنش بود.به قول خودش از امام رضا هدیه گرفته بود.سالی دوبار می رفت مکه.دو ماه یک بار می رفت مشهد.دو روز تو هفته حتما می رفت جمکران.علاقه زیادی هم به امامزاده صالح داشت.می گفت حاجتشو زود می گیره.دو شنبه ها تو خونش مجلس قرآن خونی بود.شنبه ها اگه مناسبتی بود که هیچ برگزار می شد.مثل مولودی و روضه.اگه نه با خانما جمع می شدن درباره مسائل دینی حرف می زدن.

همه رو به انجام کار ثواب سفارش می کرد.نماز اول وقت از هر کاری براش واجب تر بود.

سر و صدا ها خوابید.مهمونا خوب پذیرایی شدن.عده ای رفتن .عده ای موندن.گلچهره هم منتظر بود تا درست و حسابی معرفی بشه.چادرش رو اونقدر محکم گرفته بود که به نظر می رسید ده دوازده کیلو وزن چادرشه.

طوبی خانم از سفر یک ماهش به سوریه می گفت.نگاهی به ساعتش انداخت و با صدای بلندی گفت: وقته صلاته.پاشید همگی.آقا صادق ،بفرمایید آقایون سالن پایین.

همه بلند شدن.خانم ها رفتند توی یه دستشویی.جا برای همه بود!

طوبی خانم روسری طیبه رو جلو کشید و گفت:نه ساله شدید طیبه خانم.حجابتون مثل بچه های کو چیک می مونه که.

نگاهش رو چرخوند و گفت: آیه ،مادر جون گردی صورتت رو بشور.موهاتو خیس نکن.

- طاهره جان، شما شکمت دیگه خیلی بزرگ شده پشت میز بشین نمازتو بخون.به بچه فشار نیاد.یه پارچه بنداز روی صندلی تا مطمئن باشی کثیف نیست.

-محبوبه،عروس خوشگلم بارها از شما خواستم آب می ریزی روی دستت، آب نباید سربالا برگرده وضوتون باطل میشه.

-معصومه، عزیزم شما بالاخره این سوره قدر رو یاد گرفتی.چیزی تا ماه رمضون نمونده ها!؟

-نرگسم،وقت وضو آدامس نجو.کار قشنگی نیست.حواست به کارت باشه.

- زهرا خانوم ،شما امروز جلو بایست.

همه ساکت شدن.طوبی خانم ادامه داد.من و گلچهره خانم توی یه اتاق دیگه نماز می خونیم.

رنگ از صورت همه پرید.

 

توی اتاق دو تا سجاده ترمه پهن بود.با تسبیح و عطر مشهدی و گل های یاس.

یکی از سجاده ها کمی جلوتر بود.گلچهره روی عقبی ایستاد.اما طوبی خانم اشاره کرد که سجاده ی جلویی جای اونه.گلچهره گفت:آخه زشته که...

طوبی خانم نشست رو زمین و گفت:ببین دخترم عروس من باید بتونه پیش نماز باشه.اولا چادرتو درست کن.قوزک پات معلومه.دوما یه مقنعه اونجاست بزار سرت چادر نمازت هی بالا و پایین نشه.سوما قبله درست به سمت پنجره است.من پشت شما می ایستم.بفرمایید...الله اکبر...

گلچهره نفهمید چی خوند.چی کار کرد.شکر خدا رو به جا آورد یا فقط حواسش به مقنعه و چادرش و قوزک پاش بود.

وقتی نمازش تموم شد برگشت تا رضایت مادر شوهر آینده ش رو ببینه.اما...یه لحظه نزدیک بود از خنده منفجر بشه...

طوبی خانم با کفش روی سجاده ایستاده بود...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی!
تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زبا له می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط دستمال باش...
دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد
در تن سفیدو نازکش دوید خون درد
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بودو عاشق و زلال
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

دو هزار و پانصد سال پیش عارفی رندانه از مریدانش پرسید:

 ای رهروان! آیا جز در درون شما جایی برای رفتن و چیزی برای رسیدن وجود دارد؟!

 با این سوال می خواست  بگوید اگر سواره رفته ای لطفا" پیاده شو!  که این راه را جز به پای دل و جز در مسیر دل نمی توان  پیمود.

زمانی که بارهای اندوه بر قلبتان سنگینی می کند..وقتی افسرده و پریشان حال هستید..به دنبال دستاویزی برای خروج از آن نگردید..بلکه به درون بروید!

 هر کاری غیر از این به مثابه دور شدن از مقصد و از دست دادن فرصتهای طلایی است.

اندوه به مانند نوری که به تاریکی می تابد زوایای پنهان وجودتان را آشکار کرده و غبارها و نقاط ضعفتان را در معرض دید قرار می دهد.

  اندوه.. مکافات زندگی تو نیست بلكه نشانه راه است..انگشت اشاره ايست به سمت راستين حقيقت..عشق و شادماني.

 چنين نيست كه در اين هنگام خداوند شما را فراموش كرده باشد بلكه از درون صدايتان مي كند!

 لطفي  از جانب اوست  اما پيچيده بر دشواري ها

و به قول جبران خليل:"داروي تلخي است كه طبيب به علاج روحتان تجويز كرده"

و ما چاره اي جز نوشيدن اين داروي تلخ نداريم..راهي را بر خلاف طبيعت خود رفته ايم و حال بايد باز گرديم.

اندوه يك نشانه است..

علامت راه براي بازگشتن به جايي كه پيشتر در آنجا بوده و هم اينك گمش كرده ايم.

 در درون هر يك از ما معبدي عطر آگين..محرابي نوراني..سكوتي عميق و سرشار از ناگفته ها انتظارمان را ميكشد. سكوتي كه اگر به آن برسيم و غرق آن گرديم از چپ و راست خود به هر نفسي آواز عشق را خواهيم شنيد و كسي هم كه به كوشش آواز عشق رسيده باشد چشمانش جز زيبايي نخواهد ديد و لبانش جز به تبسم گشوده نخواهد شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

ماهی شده بود باورش ٬ تور رو که بندازند سرش
می شه عروس ماهیها ٬ شاه ماهی میشه همسرش
ماهی نبود تو باورش٬ تور رو که بندازند سرش
نگاه گرم ماهیگیر٬  میشه نگاه آخرش

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

اخر فيلتر شکن اما قول بدید کار بد نکنيد

http://www.blogfaproxy.blogfa.com

http://www.schoolvan.info

http://www.toursurf.info

http://www.witchproxy.info

http://www.shipsurf.info

http://www.savephil.org

http://www.2ry.org

http://www.9rh.org

http://www.blogfasurf.info

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

امکانات - ارتباط از طریق یاهو
اين سایت را صفحه خانگي
خود كنید !   تماس با مدیر
سایت !   اضافه کردن این سایت به
علاقه مندیها !   لینک
RSS
نامه به مدیر وبلاگ
متن نامه خود را بنویسید