|
"به نام سلطان عشق"
|
||||
|
|
||||
زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود روزگار رو به راه بود هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود.
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

روزي از گورستاني مي گذشتم روي تخته سنگي نوشته ای يافتم . نوشته بود اگر جواني عاشق شد چه كند؟ " من هم زير آن نوشتم: " صبر " براي بار دوم كه از آنجا گذر كردم زير نوشته ي من كسي نوشته بود: " اگر صبر نداشته باشد چه كند؟ " من هم با بي حوصلگي نوشتم: "مرگ" براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد اما زير تخته سنگ ، جواني را مرده يافتم
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

غروب شد...خورشيد رفت ... افتابگردون دنبال خورشيد می گشت ... ناگهان ستاره ای چشمک زد ... افتابگردون سرش رو پايين انداخت آره... گلها هرگز خيانت نمی کنن...
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

ماهي به آب گفت : تو نمي توني اشكاي منو ببيني .......چون توي آبم ، آب به ماهي گفت : من مي تونم اشكاي تو را احساس كنم .......چون تو توي قلب مني ؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

به نام آنکه کلمه را آفريد
و کلمه چه بزرگ بود در کلام او؛ و چه کوچک شد آن زمان که می خواستم از او بگويم
که هر چه بود پيش از هر کلامی خودش گفته بود
بايد اين واژه های کوچک را شست
همه می پرسند که چرا اين مدت ننوشته ام اما تو که می دانی؛ من از وقتی ايمان اوردم که تو نوشته هايم را می خوانی؛ تصميم گرفتم بنويسم.
از وقتی اولين نامه را نوشتم و تو آن را خواندی و جوابم را دادی؛ نا مه ای کـه نمی دانستم مفهومش چيست. نامه ای که که معنايش را تنها در چشمان تو می يافتم.
من هيچگاه بيش از سه جمله اول اين نامه چيزی ننوشتم: هيچ باور نداشتن؛ منتظر چيزی نبودن؛ اميد داشتن به آن که روزی اتفاقی بيفتد.
کلمه ها از زندگی ما عقب هستند.
تو هميشه از آنچه من انتظار داشتم جلوتر بودی و هستی.
تو هميشه غير منتظره بودی و هستی.
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

دوستت دارم مرا صد بار اگر از خود براني دوستت دارم به زندان جفايت گر کشاني دوستت دارم به پيش خلق گر نتوان حديث عشق را گفتن درون سينه ي تنگم نهاني دوستت دارم به جرم عشق تو صد زخم کاري برجگر دارم جگر سهل است گر خونم فشاني دوستت دارم چه حاصل از جفا کردن چه سود از مهر ورزيدن مرا لايق بداني يا نداني دوستت دارم به چشمان تو سوگند اي گل زيبا مرا هر چند سزاوار حريم خود نداني دوستت دارم
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

عشق ورزیدن خطاست حاصلش دیوانگیست عشق بازان جملگی دیوانه اند عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند عشق کو عاشق کجاست معشوق کیست جنبش نفس است که عشقش خوانده اند آنکه میمیرد ز شوق دیدن امروز ما گر بیابد بیشتر گر ببیند دلبران تازه تر عشق عالم سوز خاموش می شود چهره ی ما هم فراموش می شود سنگ قبرم را نمی سازد کسی مانده ام در کوچه های بی کسی بهترین دوستم مرا از یاد برد سوختم خاکسترم را باد برد
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

خنده آدما هميشه از دلخوشي نيست ،گاهي شکستن دل کمتر از آدم کشي نيست ،گاهي دل آنقدر تنگ مي شه که گريه هم کم مياره ، يه حرف ساده گاهي چقدر غم مياره
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

کهنه فروش داد می زنه
چراغ شکسته می خریم...
کفشای پاره می خریم...
اسباب کهنه می خریم...
بی اختیار داد می زنم:
کهنه فروش قلب شکسته می خری؟؟؟؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

( قصه عشق)
قصه اومدن تو
هنوزم مثله يه خوابه
وقتي نيستي حاله اين دل
بخدا خيلي خرابه
نازنين اگه نباشي
گر ميگيره تن سردم
لحظه , لحظه
ذره , ذره
بازي عشق و ميبازم
ميدوني که بي تو سخته
دل سپردن به ترانه
ديگه هيچ جائي نداره
نغمه هاي عاشقانه
اگه تو پيشم بموني
جون ميگيره تن خستم
به خدا دلم رو تنها
به دل سنگ تو بستم
نازنين , اگه نباشي......بازي عشق و ميبازم.....
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|
