|
"به نام سلطان عشق"
|
||||
|
|
||||
نمی دونم چطوری صدات بزنم
یعنی .... می دونم ولی روم نمیشه به خودت قسم به بزرگیت و بخشایشت ذره ای شک نکردم حقیقتش واسه همینه که می تونم باهات درد دل کنم اصلا حس خوبی نسبت به خودم ندارم دیدی که خودت چقدر کلنجار رفتم با خودم من کجا؟؟؟ اینجا کجا ؟؟؟ چرا ؟؟؟!!!!! میدونم مقصر خود منم خدایا دوست دارم یه کم به قبل برگردم نه خیلی یکی دو سال میدونم الانشم دوستم داری _اگه نداشتی که بهم فرصت نمیدادی پشیمون شم _ ولی اون وقتا دوست داشتنتو حس میکردم ممکنه غرور باشه ولی یه جورایی خیالم راحت بود خودت گفتی که از تو حرکت از من برکت دارم حرکت می کنم میخوام دستامو بگیری چشمامو باز کنی گوشامو شنوا کنی کمکم کنی اون شور و حالی رو که داشتم دوباره می خوام برگشتم پس کمکم کن ای دوستدار برگشت کنندگان ![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|
