|
"به نام سلطان عشق"
|
||||
|
|
||||
اگر اسمان بالای سرت ابریست و تو در زیر باران هستی اگر به دنبال رنگین کمان می گردی اما رنگ ها درد را برایت به ارمغان می اورند اگردنیایت تغیری نمی کند وهیچ پایانی درنظرت وجودندارد اگردر جستوجوی آفتابی اما تنها شب را می بینی اگر تمام اطرافیانت لبخند می زنند ولی تنها کاری که تو می توانی بکنی اخم کردن است اگر از همه اینها وقتی زندگی تو را به پایین می کشد خسته شده ای در ان هنگام از پشت قطرات اشکت به عجایب این زمین نگاه کن به زیبایی یک گل که همچون مخملیست در دستت هوای اطرافت و بوی خرمن علفهای تازه را استشمام کن بچه های شاد در پارک بیگناهی بازی آنها را ببین تصور کن همراه پروانه ای در هوا معلقی میان درختان به این سو و آنسو می پرد زمزمه های دریا یا گرمای نسیم تابستانی را به یاد آور به طعم تکه شیرینی فکر کن هنگامی که روی زبانت اب می شود یا نغمه پرندگان صبحگاهی هنگامی که با او ازشان به هر صبح سلام می کنند به یاد آور سخنان زیبایی که در اغوش مادرت گفتی نرمی نوازشش را احساس کن هنگامی که به آرامی بر صورتت بوسه می زند خوبی های درونت را جستجو کن ابرها را از اسمان زندگیت دور کن به زیر پایت نگاه نکن ، سرت را بالا بگیر. فکر نکن زندگی چه چیزهایی به تو بدهکار است ، به چیزهایی بیندیش که تو باید به او بدهی فردا را فراموش کن آنگاه می توانی زندگی را شروع کنی بنابراین روزگاری را که در آن زندگی میکنی با هدایایی که می توانی ببخشی متبرک ساز به جریان زندگی بی اعتنایی مکن بلکه به آرامی با آن همراه ش زمزمه دلتنگ مي شنوي ؟ اين زمزمه دلتنگ از خيالي دور را ؟ نه اين صداي بم محزون ، اين كسي كه چون من غريب غريبانه بس دلگير مي نالد نمي دانم شايد از او كه رفت از او كه شد و باز نيامد از دل مشغوليهاي من و تو مي خواند و شايد از من بي تو سخن ساز مي كند پس چرا چنين خسته ، دلشكسته ، بسته ؟ تو هم اگر مثل او ياد روزهاي تلخ رفته گرده ات را تا كرده بود شايد .... شايد همين گونه مي خواندي كه او مي خواند او كه خاكستر خاطره ها را بر هم مي زند او كه از قشنگترين ،بهترين لحظه هاي رفته صد سينه سخن دارد او كه خوانده و مي خواند آه اي زيباترين بي تو خاكسترم
به ارامی با زندگی همراه شو
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|
