|
"به نام سلطان عشق"
|
||||
|
|
||||
عصراي جمعه كه ميشه و هفته كه رو به اتمام ميره دم غروب دل عاشقا ميگيره ، مخصوصا"اگه معشوقت ياري باشه كه خيلي وقته رفته سفر و تو چشم انتظار باشي. حتما" برا شماهم همچين وضعيت وحالتي پيش اومده . ميدونين، بهترين كار اينه كه بشينين و باهاش حرف بزنين، حتي تو خيال !!! درد دلي با آقا دوباره دلم در این غروب، هوای تو کرده و شبی دوباره از راه رسید اما، تو در کنارم نیستی!!!نام تورا در هر لغت نامه ای جستجو کردم اما............. آقاجون ! شاید امروز فهمیدم که تنها تو هستی که می مانی و تنها تو هستی که صادقانه دوستم داری....... قاصدك هاي مسافر، خانه نشين شده اند نه درمان دردي، نه تکیه پناهي، نه دست نوازشي، نه سوسوي چراغي، نه روزنه اميدي، نه نواي آرامش بخشی، نه نگاه آشنايي، نه .... روزگار غريبي است با مردماني، غريب تر ولی امید به حضور تو و تنفس در هوای با تو بودن ، هنوز مرا زنده نگه داشته.... و خواب از چشمانم، و گریه شوق امانم را ولی تو خواهی آمد و...عاقبت غمها چاره شود زندگی از نو تازه شود. از سفر می آیی! از سفر می آیی!... ولی بگذار برای یک لحظه هم که شده در زمان عدل تو نفس بکشم........
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

يه داستان زيبا از زيبايي عشق روزی روزگاری در جزيره ای دور افتاده تمام احساسها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی ميکردند. خوشبختی پولداری عشق دانايی صبر غم ترس و ... هرکدام به شيوه خود می زيستند. تا اينکه يک روز ... دانايی به همه گفت : « هرچه زودتر اين جزيره را ترک کنين زيرا آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق می شويد. » تمام احساسها با دستپاچگی قايقهای خود را از انبار خونه هاشون بيرون آوردن و تعمير کرده و پس از عايق کاری و اصلاح پاروها آنها را به آب نداختند و منتظر روز حادثه شدند. روز حادثه که رسيد همه چيز از يک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره را ترک کردن. در اين ميان عشق هم سوار بر قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قايقش شود. عشق سريع برگشت و قايقش را به همه حيوانها و وحشت زندانی شده توسط آنها سپرد. آنها همگی سوار شدند و ديگر جايی برای عشق نماند. قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب می رفت و عشق تا زيره گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسيد زيرا ترس جزيره را ترک کرده بود. اما نياز به کمک داشت. فرياد زد و از همه احساسها کمک خاست. اول کسی جوابش را نداد. در همان نزديکيها قايق دوستش پولداری را ديد و گفت: « پولداری عزيز به من کمک کن.» پولداری گفت:« متاسفم قايق من پر از پول و شمش و طلاست و جای خالی ندارم!» عشق رو به سوی قايق غرور کرد و گفت:« مرا نجات ميدهی!». غرور پاسخ داد:« هرگز تو خيسی و مرا خيس ميکنی!». عشق رو به سوی غم کرد و گفت:« ای غم عزيز مرا نجات بده.» اما غم گفت:« متاسفم من اونقدر غمگينم که يکی بايد بيايد و خودم را نجات بدهد!». در اين بين خوشگذرانی و بيکاری از کنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست! از دور شهوت را ديد و گفت:« شهوت عزيز مرا نجات بده.» شهوت پاسخ داد:« هرگز ... برو به درک ... سالها منتظر اين لحظه بودم که تو بميری !... حلا بيام نجاتت بدم؟». عشق که نمی توانست نااميد باشه رو به سوی خدا کرد و گفت :« خدايا ... من را نجات بده ». ناگهان صدايی از دور به گوشش رسيد که فرياد ميزد:« نگران نباش من دارم به کمکت می آيم». عشق آنقدر آب خورده بود که ديگه نتوانست روی آب خودش را نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن با تعجب خود را در قايق دانايی يافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از هميشه. جزيره هم آرام آرام از زير هجوم آب بيرون می آمد زيرا امتحان نيت قلبی احساسها ديگر به پايان رسيده بود. عشق برخاست. به دانايی سلام کرد و از او تشکر نمود. دانايی پاسخ سلامش را داد و گفت:« من شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بيايم. شجاعت هم که قايقش دور از من بود نمی توانست برای نجات تو راهی پيدا کند. پس می بينی که هيچکدام از ما تو را نجات نداديم! يعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم. تو حکم فرمانده بقيه احساسها را داری.» عشق با تعجب گغت:« پس اون صدا که بود که بمن گفت برای نجات من می آيد؟» دانايی گفت:« اون زمان بود!» عشق با تعجب گفت : « زمان ؟» دانايی لبخندی زد و پاسخ داد :« بله زمان ... چون فقط زمان است که لياقتش را دارد تا بفهمد که عشق چقدر بزرگ است ».
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|
