تبليغاتX
عشق را در پستوی خانه نهان با ید کرد

شمع گداخته

ای دل حریف این همه ماتم نمی شوی

بیچاره تر منم که تو آدم نمی شوی

بار فراق دوست اگر بر سرت نهند

چون چوب خشک می شکنی خم نمی شوی

چون شمع سر گداخته ای در تعجبم

با ازدیاد شعله چرا کم نمی شوی

هر شب دعا کنم که شوی سر به راه تر

آخر چرا اسیر دعایم نمی شوی

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

عرصه سکوت

امشب مرا ز بودن خود شاد می کنی

ویرانه ای به نام دل آباد می کنی

از یاد برده ام همه را غیر نام تو

می رقصم آن زمان که مرا یاد می کنی

آزاد می شوم اگر از خویش بگذرم

امشب مرا ز قید خود آزاد می کنی

بایست بگذرد دلم از عرصه سکوت

دل را تمام صحنه ی فریاد می کنی

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

تحفه خدا

اول چه بود عشق و آخر چه هست عشق

بر خاست از خدا و در آدم نشست عشق

این تحفه ی خداست یا اسم اعظم است

می میرد آن کسی که ز قلبش گذشت عشق

مجنون مگر چه داشت به جز عشق در نهاد

بسیار بیستون که به روزی شکست عشق

از عشق زنده است هر آنچیز هست و نیست

بهتر که نیست آنکه نیارد بدست عشق

عالم خمار بود و میخانه ای نبود

خمخانه را ، مرا، همه را کرده مست عشق

بی عشق بهتر است نخوانی نماز خویش

سوی بهشت می برد آن بت پرست عشق

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 9:9 قبل از ظهر توسط صالح"ایمان" |

امکانات - ارتباط از طریق یاهو
اين سایت را صفحه خانگي
خود كنید !   تماس با مدیر
سایت !   اضافه کردن این سایت به
علاقه مندیها !   لینک
RSS
نامه به مدیر وبلاگ
متن نامه خود را بنویسید