|
"به نام سلطان عشق"
|
||||
|
|
||||
از عاشقي پرسيدم:از چه بدت مي آيد؟گفت: از حسرت.
حسرت در پاسخه همان سوال جواب داد: انتظار.
انوقت انتظار را پرسيدم همان سوال و در جوابم, گفت: بي كسي.
بي كسي را ديدم در مسيره زندگي, پرسيدم تو از كه بدت مي آيد؟ پاسخ داد: خيانت.
خيانت را پرسيدم همان سوال و جواب داد: از همه.
پرسيدمش چرا؟گفت:آخر همه مرا بد نام ميكنند.
گفتمش توضيح بده:آخه همه اول عاشق مي شوند و عشق را خوش نام مي كنند ولي وقتي كه از هم خسته مي شوند نمي گويند كه معشوغمان را اشتباه انتخاب كرده ايم بلكه ميگويند: معشوقم به من خيانت كرد و باري دگر مرا بدنام مي كنند.
بفهم عزیزم دوستت دارم
پس دوستم بدار و شک نکن اون کس تویی
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

رفتار من عادي ست..... رفتار من عادي ست.............. اما نمي دانم چرا اين روزها از دوستان واشنايان هرکس مرا ميبيند از دور مي گويد: اين روزها انگار حال و هواي ديگري داري.... اما من مثل هر روزم با ان نشانه هاي ساده با همان امضا*همان نام و با همان رفتار معمولي مثل هميشه ساکت و ارام اين روزها تنها حس مي کنم "گاهي کمي گيجم" "گاهي کمي گنگم" حس ميکنم از روز هاي پيش قدري بيشتر اين روزها را دوست دارم............ گاهي از تو چه پنهان با سنگ ها آواز مي خوانم و قدر بعضي لحظه ها را خوب مي دانم........... اين روزها گاهي از روز ماه سال از تقويم و از روزنامه ها بي خبرم.................... حس مي کنم گاهي کمي کمتر گاهي شديدا بيشتر هستم حتي اگر مي شد بگويم اين روزها "خدا" را هم يک جور ديگر ميپرستم...... از جمله ديشب هم از شب هاي بيرحمانه ديگر بود.... من کاملا تعطيل بودم.. اول نشستم خوب جورابهايم را اتو کردم.... تنها حدود هفت فرسخ راه رفتم..... با کفش هايم گفتگو کردم............ و بعد از ان هم رفتم........ تمام نامه هايم را زيرو رو کردم دنباله ان افسانه موهوم دنبال ان مجهول گشتم.... سطر سطر نامه ها را جستجو کردم.. چيزي نديدم.!! ديشب دوباره بي تاب در بين درختان تاب خوردم.... ديشب پس از سال ها فهميدم که رنگ چشمانم کمي روشن است و بر خلاف سال هاي پيش رنگ مشکي را از رنگ خاکستري دوستر دارم.. اين روزها ديگر به راحتي اشک ميريزم...گاهي براي ياد بود لحظه اي کوچک يک روز کامل را جشن ميگيرم...... گاهي صد بار در يک روز مي ميرم حتي يک شاخه از محبوبه هاي شب براي مردنم کافيست................... گاهي نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ اشنايي دارد... گاهي دل بي دست و پا و سر بزيرم را اهنگ يک موسيقي غمگين هوايي ميکند..... اما غير از اين حس که گفتم و غير از اين رفتار معمولي وغير ازاين حال و هواي ساده و عادي حال و هواي ديگري در دل ندارم........ رفتار من عادي ست............!!!
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

تنها ترین آفرین ای عشق ای رویای من راز دار خلوت شبهای من سینه ام آبشخور زخم تو بود زخم تو نجواگر غوغای من سالها من می دویدم در پی ات تاول این ماجرا در پای من آخ ای دل ای صحرای خون آخ ای تنها ترین تنهای من دردم از دیوانگی های تو نیست
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

آخر چقدر از دل من دور می شوی بیچاره می شود و تو مسرور می شوی اینگونه نیست ای بت من رسم سوختن دل دود می شود و تو چون نور می شوی من می روم ز خاطر حتی خودم شبی اما تو مثل شایعه ، مشهور می شوی یک صفحه ام تمام پر از متن بی غلط بر جان واژه ها تب هاشور می شوی چشم انتظار دیدن تو در پل صراط محشر شود شبی که تو محشور می شوی ای دل به چوب تاک تو را چوب می زنم
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|
