|
"به نام سلطان عشق"
|
||||
|
|
||||
تو ديواري...پس از تکرارشدن چينش ديوار خسته مشو!
آنجا که صدا نمي شنوي جز صداي درون
به دنبال نور مي گشتم اما
اما کور بودم و نمي دانستم نور چيست
فقط شنيده بودم همدم نور گرماست
...
پس مي گشتم و مي گشتم
و هر جا بود گرمايي
گمان مي کردم از سر مهر است
يافته ام گمشده ام را
نور را ، اما
اما کور بودم و نمي دانستم نور چيست
فقط شنيده بودم همدم نور گرماست
...
من از همان پنجره که رو به هيچ باز نبود
يافتم دست گرمت را
دروغين نبود
گرم بود
دستهاي گرمي که در پي اش مي گشتم اما
اما کور بودم و نمي دانستم چه رنگي داري
و آيا دل سرد آکنده از دردم مي تواند پذيراي حضورت باشد
آيا مي توانم لمست کنم يا نه
...
فرصتم مي دهي تا من نيز بچشم طعم حضور نور را ؟
آيا من نيز مي توانم عاشق باشم چون گلسرخ
و يا تو هم همان زمزمه خاموشي که گاه مي آيي تا تازه کني دردهايم را
فرصتم مي دهي تا من نيز در هواي ترانه نفس بکشم ؟
و تازگي را آغاز کنم و تو شوي چشمهايم
و يا تو هم چون من نمي بيني و دنبال دست هاي گرمي مي گردي
اگر چنين است خوب همدمي يافتي
بيا تا درد هايمان را با هم تازه کنيم
بگرييم به حال خود تا صبح
+
نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط صالح"ایمان"
|
