|
"به نام سلطان عشق"
|
||||
|
|
||||
تو را در آسمان شرق می جویم . جایی که آرزوهای نقره ای من خانه دارند . تو را در حسرت یک قوی تنها ٬ تو را در بال و پر یک پرستوی شوریده ٬ تو را در بوسه پروانه ها و در مغرب گیسوان فرشته هایی که هر گز زمین را ندیده اند می جویم . چشمهایت جمهوری مهربانی و عشق است . بگو من در کدامیک از خیابانهای آن زاده خواهم شد؟ خدایا من از تمام کلمات دنیا فقط دو کلمه را می خواهم : دوستت دارم " را و دلم می خواهد شکوفه ها و کوهستان ها گرد من جمع شوند و هزاران بار آن را با من تکرار کنند . خدایا دوست دارم شب و شبنم آنقدر ادامه پیدا کنند تا قلب کوچکم آفتابی شود . دوست دارم هر روز تو را در نفس تازه خورشید و هر شب در سایه روشن ماه ببینم . دوست دارم نیمه شبها با من به کوچه اندوه بیایی و ببینی که چگونه کنار گلهای شمعدانی و بابونه ها نی می نوازم . خدایا دروازه های آسمان را به من نشان بده و بگذار دستهایم در منظومه شمسی جریان پیدا کنند . خدایا مرا در گرد و غبار رویاهایم تنها مگذار و پرنده ها و ابرها را از من مگیر. سوگند به دریا و به موجی که هر دم به سوی تو بال می گشاید ٬ شبها گاهی در جستجوی تو پوست تاریک اشیاء را لمس می کنم و حتی از سنگها سراغت را می گیرم . دلم می خواهد زیر پلکهای تو تنفس کنم و برای آفریده های تو شعر بگویم.
+
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 1:44 قبل از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

مگه هر کی که بد شد دل نداره مگه عشقت برام حاصل نداره خدا! مگه آدم بدها عاشق نمی شند به ولاه دل کمه دنیا رو می دند تو که از دل ربا ها دل ربودی چرا قفل دلت بر من گشودی
+
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

دوستان و همراهان گرامی : از این پس در این وبلاگ به جز اشعار خودم ٬ از اشعار سایر شاعران استفاده خواهم کرد امید که مورد قبول طبعتان واقع شود . پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان باز هم گوش سپردم به صدای غمشان هر غزل گرچه خود از دردی و داغی می سوخت دیدنی داشت ولی سوختن با همشان گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد بغضشان ٬ شیونشان ٬ ضجه زیر و بمشان نشنیدی و مباد ٬ آنکه ببینی روزی ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان این غزل ها همه جان پاره دنیای منند لیک با این همه از بهر تو می خواهمشان گر ندارند زبانی که تو را شاد کنند بی صدا باد دگر ٬ زمزمه مبهمشان فکر نفرین به تو در ذهن غزلهایم بود که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان محمد علی بهمنی
+
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

چقدر نامه نوشتيم اين بار آخر است ... اين بار آخري بد مي رسيد ساعت ديدار ما دیدار آخری حس سلام تو رنگش خدافظی با حرف آخرت بد مي شکستي ام در چشم های تو میمرد ما شدن در بهت بوسه ی سردت یخ شد وجود من ! ... هر طور میل توست دیگر محال که خوابت ز من خراب ... بد مردی ام به تمنای دیده ات از هر چه بود و کاش آسان گذشته ای ارزان فروختیش حس پرستشی که می داشتم ، به تو ! هر طور میل توست
به مرگ
+
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|
