|
"به نام سلطان عشق"
|
||||
|
|
||||
نمي دانم چرا وقتي تنها ميشويم گويي سکوت سنگين شب بر گوشهاي ناتوان با هجمه اي از فرياد هاي بي صدا مي تازد . از دوردستها صدايي مي آيد ، آهنگين با احساسي از جنس دلتنگي و با نوايي عاشقانه مرا بسوي خود ميخواند چشمهايم را بسويش مي گردانم تا فريادش را آنگونه که هست بخاطر بسپارم و همصدايش شوم . کاش صدايم را رساتر مي ديدم تا اشتياق ديدار را با گرماي حضورش بيشتر احساس کنم و باز هم نمي دانم چرا زود دلتنگ مي شوم مگر همين ديروز چشمانش را آنقدر عاشق نديده بودم نمي دانم چرا ديدار ها زود مي گذرند و دوري ها دير ...
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

دوباره باران مي آيد و يک خيابان مهياي قدم زدن دوباره من مي مانم و تو و يک کوچه بي انتها يک درخت ، يک نيمکت و يک دنيا حرف نگفته دوباره زمستان مي آيد و يک آغوش براي گرم شدن يک دست براي فشردن و يک گوش شنوا براي شنيدن دوباره من مي مانم و تو و يک حسرت براي به هم رسيدن يک آسمان ابري آماده باريدن يک بغض براي ترکيدن و يک شب براي دلتنگ شدن و دوباره شب راه مي رود به سرعت يک نگاه براي دوباره ديدن يک پلک براي بر هم زدن و يک سپيده براي روشن شدن تنم خيس و باراني است دلم مي خواهد قدم بزنم .
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

سالها ميگذرند و خاطره ها در دفتر ذهن آدمها ماندگار چه خوب چه بد و اکنون چرا ... چرا بايد وقتي با گذشت ميشود از نفرت گذشت ، کينه را همراه کوله پشتي زندگي کرد . چرا بايد در تنهايي غصه ها را دوباره تمرين کرد . چرا بايد خانه دل را پر از غمها نمود و بجاي رفتن در پشت خط نااميدي توقف کرد . مي خواهم لبخند بزنم به خودم،به احساسم و به آنچه در درونم موج ميزند . ميخواهم که بدانم آنچه ما را در زندگي به پيش مي برد همان اميد است اميد به آينده ، به رسيدن ، به رها شدن و به آرامش چه کسي با من خواهد آمد در راهي که با هم به اين آرامش نزديک شويم . اميد را با انگيزه همراه مي کنم و بر ديوار اتاقم با خط درشت مي نويسم : من هستم ، مي خوانم ، مي خندم و و دوباره مي نويسم چون من هستم مي خواهم که لبخند بزنم ...
+
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

وابستگي چه زود اتفاق مي افتد قبل از آنكه بداني راه بر گشت را گم كرده اي اين دلتنگي را بگير از من هنوز تولد نيافته ام من خوب بودن را در فاصله يافتم !!
+
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

نمی دانم چرا ....! بازهم به پای درد و دلش نشستم. گذاشتم بیاید و میان سرم راه برود....و او مدتهاست که در حال پیاده رویست!!!!!حجم غمش آنقدر زیاد است که سرم از زمان ورودش سنگین شده. نمی توانستم درخواستش را رد کنم........بوی آشنا می داد دستهای سردش! بوی اشک.... می گفت: خوشا به حال قدیمی ها خانه هایشان پستویی داشت. می شد آنجا قایم شد و درد کشید. می شد کمی اشک ریخت و بازخواست نشد!...که چرا گرفته دلت؟؟؟ و در ادامه هرگز کسی نیست که بگوید : مثل آنکه تنهایی و چقدر هم تنها. خیال می کنم دچار .............در این میانه چه باید کرد؟ تکلیف این خدیجه هایی که در کنج غربت و تنهایی ، غم زایمان می کنند چیست؟ چه کنند، فاطمه ی برای هدیه دادن به گیتی ندارند! نمی دانم . چگونه می توان این کودکان گریان را خواباند در حالی که مادرانشان زجه می زنند؟؟؟؟؟؟؟ آنقدر در تنهایی خویش فریاد خورده ام که دیگر قدرت بالا آوردنش را هم ندارم..... آغوشم را باز کردم .نگاهم سرشار از همدردی و مهر بود.....بدون اینکه نگاهم کند کلام آخر را گفت و میان آیینه محو شد: سالهاست سرم را روی گردنم تحمل کرده ام ، و شانه ای برای دمی گریستن نیافتم!!!!!!!!!! نمیخواهم سرم بفهمد که می تواند به شانه ای تکیه کند!!!!!...........
+
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

سلام....... امروز دلم گرفته..... دلم برای خیلی ها تنگ شده..... امروز می خوام برای آزاده بنویسم.... راستش دلم خیلی هوا تو کرده... یاد اون روزها بخیر که کنار هم بودیم.... اون روزها حداقل یکی بود که راحت بتنم باهاش حرف بزنم اما این روزها.... ای کاش اینجا بودی دلم تنگ شده که بغلت کنم و ببوسمت.... دلم تنگ شده برای حرفات.... دلم تنک شده برای دعوا هامون یادته همیشه اخرشم من کوناه می یو مدم..... تو هیچ وقت نفمیدی من چقدر دوست دارم.... دیشت یاد شب عروسیت افتادم..... عجب شبی بود... دلم می خواست برم یک گوشه داد بزنم آزی جون دلم می خواد دوباره کناره برگردم به گذشته اما حیف که دیگه نمی شه حسابی قاطی کردم آزی از یک طرف به کاری که مب خوام بکنم اعتقاد دارم از یک طرف از آینده می ترسم نمی دونم باید چه کار کنم... ای کاش اینجا بودی.... اینجا هیچ کس حرف منو می فهمه... دلم می خواد گریه کنم اما نمیشه.... بسته دیگه داره اشکم در میاد.... دوست ندارم کسی اشکامو ببینه.... نمی خوام بگن کم اورده اما یک حقیقت رو باید اعتراف کنم و اونم اینه که بغض داره خفم می کنه لعنت به این بغض... لعنت به تردید... لعنت به جدای.... لعنت به تنهای...... اگر از قهر خدا نمی ترسیدم داد میزدم... لعنت به ع.ش.ق
+
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

داستان شقايق، گلي عاشق شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست اوبودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می دادو بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
+
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

از شدت گناه زنجيرهاست به پاهای خسته ام ! از اشتیاق تو - رويایِ خوبِ دور - چشمم سرشک هاي هميشش نمي چکد در آرزوي تو خوابش ربوده است در انتظار نيست هاست که من نيست گشته ام ! راهي که هيچ گاه نبوده است را منتظر شدم - آیا مسافری ، خواهد رسیدنش ؟! - ... ديگر تمام شد - از ساعت شروع نفس هاي من ، چنين - اي هاي هاي اولين ز درد بودن خود زار مي زند ! اي زاری ام ز بودنم ديگر تمام شد - از ابتدایِ تبسم اول ، چنين نمود - اي گريه هایِ نخستم بر گور بودنم! لعنت به بودنم شود اي هستِ من
+
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 3:10 قبل از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

جوان سبز ايراني زمستان است. بهار از راه مي آيد زمستان است . جوان سبز ايراني مرا انديشه ي فردا است مرا سوداي آزادي است زین شب ها طلوعی نو ! بپاخیزید ... چکاوک را اميدي بر بهاران است صداي تو در اين شب وعده اي بر روزگار سبز ايران است سکوت من در اين سرما ... چه غمناک است . چه غمناک است ... سکوت من ، صداي تو ، شب و سرما ... زمستان است .
+
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

قال علي عليه آلاف تهيه والسلم: افتادن در گل و لاي عيب نيست، آنچه عيب است ماندن در گل و لاي است عيد غدير مبارک
+
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط صالح"ایمان"
|
