تبليغاتX
عشق را در پستوی خانه نهان با ید کرد

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

نخواهی عشقت را معامله کنی ، معامله ات می کنند. اگر نشکنی ، می شکنندت ؛ اگر به بغض نبری نسپاری عاشق را ، به گریه راهی ات می کند . و من در اوج این رسوم بیگانه ام ، هنوز ساده همه چیز را خوب می بینم . همه چیز را خدایی . همه را ...

 و هر روز سهمم شکسته بودن.

 

 حرف ساده ای است که بعد از تو کسی تو نشد ! هر احساسی که آمد یا از ترس تنهای ام شد یا از بی تابی بچگی ام .

برای پر کردن جای خالی تو ، چشم هایی را دوست دارم ، که نمی شناسم .  گرمی تنم را می فروشم به هر هرزه لبخندی ، تا مگر خنده های تو را یافتن . اما نه صدای تو را می شنونم و در نه برف ردپای تو را می بینم. کاش نشانی از خود برایم یادگاری می گذاشتی ...

چقدر دلتنگ تو ام ، وقتی در کنار هر آشنا غریبه می شوم .  در هر غصه ، آروزی توست که زیبایم می کند.

بی حضورت ، تمام لحظاتی که "دوستت دارم" می گفتم را عاشقانه می فهمم. خوبی ات بیشتر از روزهایی که بودی ، با من است. شاید باید می رفتی تا معنای تو را بدانم .

 

آمده ام اقرا کنم

ندیدنت ، سخت تر از مردن است

آمده ام اقرار کنم

تجربه های تلخ نبودنت ، دنیایم را زیر و روز کرد.

آمده تا این ها را بگویم اما

                                                نمی گویم !

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

اینم عکس بریتی و ک.چولوش که یکب از دوستان خواسته بود

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

نفسم از طپش ثانیه ها می گیرد

و دلم را

تب تنهایی سوخت

 

نفسم را دردی

می فشارد هردم!

 

ترس در پیچید 

هیچ را حس کردم

 

حس من ،

هیج نداشت

 

یأس ،

از عمق نگاهم پیداست

دست بر سینه مگر مرگ به آغوش کشد

خستگی دیرینم

 

...

 

وحشت تنهایی

تن من را آزرد

 

بغض از این هیجان

می خشکد،

و صدایم مردن ...

 

خلوتم غرق گناه

خالی از دغدغده ی پوسیدن

 

...

 

من به تقدیر نخواهم پیوست

 

نفسم از طپش ثانیه ها می گیرد

و دلم را

تب تنهایی کشت

 

            نفسم را هر دم

            می فشارد دردی  ...

 

هی ...

چه کس می فهمد

تن تنهای مرا

که در این قربانگاه

خاک می گردد زود ...

 

_______________________

 

بعد نوشت : « دعای ربانی »

 

ای پدر ما که در آسمانی ،

نام تو مقدس باد

ملکوت تو برقرار گردد.

خواست تو آن چنان که در آسمان مورد اجراست ، بر زمین نیز اجرا شود .

نان روزانه ی ما را امروز نیز به ما ارزانی دار .

خطاهای ما را بیامورز چنان که ما نیز آنان را که به ما بدی کرده اند ، می بخشیم.

ما را از وسوسه ها دور نگاه دار و از شیطان حفظ فرما.

زیرا ملکوت و قدرت و جلال تا ابد از آن توست . آمین !

 

                                                                   « انجیل متی 6 : 9-13 »

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

 

در راه عشق

هر چند عاشقيم

به بن بست مي خوريم

 

بر هر چه آروزست

کم مي رسيم ، کم

شايد فقط به خواب خوشي

شايد فقط به مرگ

               

هر قدر عاشقيم

در اين غريب روزگار تلخ

گم مي شويم ، گم !

 

از  ازدحام عشق

آسان شکسته ايم

 

بر هر که اشک هاش

پر شد ز عاشقانه های دروغ

لبخند می زنیم

- در این قمار مکرر

باختن سهم ماست -

 

در جنگ سرنوشت

            بازنده می شدیم

- آسان به گور

تن را سپرده ایم

از ترس زندگی -

 

در جستجوی عشق

بیراهه می رویم

وه اشتباست راه !

 

در بین راه ... آه ،

درمانده مانده ایم !

با این که عاشقیم .

 

 

هر قدر عاشقیم ،

            آخر نمی رسد

دستمانمان به عشق

در غربت زمان

            بی هم نشسته ایم !

            با هم نوای غریبی نواختیم

 

تنها و خسته ایم

            با این که عاشقیم ...

           

____________________________________________________

 

بعد نوشت : دوئل .

 

حق با تو بود ! مگر چقدر می شد از یک صدا ، رویا ساخت ؟! چقدر می شد با دوری ساخت ؟ چقدر می شد با نوشتن شعرهایی بی معنی، عاشقی کرد ؟

حق با تو بود که از های هایم ، قاه قاه بخندی. گناه من نبود اگر هر شب ماه، صورتم را می شست.

حق با تو بود که گناهم را باور نکنی ! حق با تو بود که دل مهربانت را پس بگیری.

 

حق دارم که همیشه منتظر باشم . نه به امیدی که دستهایت را بگیریم ... نه ! فقط برای لحظه ای عبورت، به جای پایت خیره می شوم .

بی هدف به خواب هاهایم وفادار می مانم. نمی دام چرا امروز که برایت "بدترین" شدم ، به انتظار نگاهت حتی گریه هم نمی کنم . مبادا اشک ها برای دیدن آمدنت دیوار شوند !

 

حق داشتم که از حس تو بشکنم ، آن گاه که احساست را بر سرم کوفتی و ندانستی آن که می شکند ، منم ! ... حق دارم که هنوز مهربانت را آرزو می کنم . حق با توست که آرزوهایم را محال می کنی. کاش می دانستی آخرین ساعات اشک و لبخند من ، در تنهایی غریبی تلف میشود و غریبانه مسکوت !

روزهای مسخره ایست ! تو تقاص یک عاشقانه دوستت دارم گفتن را پس می دهی و من یک دوست داشتن بچگانه ... در این دوئل لعنتی ، یکی می میرد ، ... یکی می بازد !

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

(( رد پا ))



شبي بنده اي در خواب ديد كه با خداي خود در ساحل دريا راه ميرود.



در افق صحنه هايي از گذشته و زندگي خود را مي ديد كه همچون صاعقه

 

 اي از برابر چشمانش عبور مي كردند.



در هر صحنه دو رد پا روي شن ها مي ديد.



يكس رد پاي خود او و ديگري رد پاي خدايش.



وقتي از صفحهء آخر آسمان مي گذشت به عقب باز گشت. به رد پاهاي

 

 روي شن ها نگاه كرد.



شگفتا كه در بسياري از مواقع آن هم در سخت ترين و غم انگيز ترين لحظه

 

 هاي زندگيش تنها يك رد پا وجود داشت.
 


از اين موضوع عميقآ متاثر شد و از خداي خود پرسيد:



خداوندا تو گفته بودي تا هر زمان كه پيرو تو باشم مرا در راه زندگي تنها

 

 نمي گذاري و همواره همراهم خواهي بود.



اما امروز ديدم كه در سخت ترين زمان هاي زندگيم تنها يك جفت رد پا

 

 وجود داشته است.
 

 


نميدانم چطور در چنين لحظه هايي كه بيشترين احتياج را به تو داشتم

 

 مرا تنها ميگذاشتي..؟

خداوند به لطف و مهرباني پاسخ داد:



فرزندم من تو را دوست دارم و تو را هرگز تنها نميگذارم.



آن زمان ها و در لحظه هاي رنج و سختي كه تنها يك جفت رد پا ديدي،

 

 آن رد پاي من بود كه تو را در آغوش گرفته بودم و در

 

 مسير زندگي به جلو ميبردم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط صالح"ایمان" |

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم
مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
-
پنج وارونه چه معنا دارد........

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

به نام او که موسيقي کيهاني را عاشقانه مي نوازد

 

خدايا راهي نمي بينم و آينده پنهان است

اما مهم نيست ، همين كافي ست

كه تو همه چيز را مي بيني و من تو را

خدايا در اين دنيا، پيوسته در معرض نابودي ، هلاك و مرگ هستم

در دل مي گويم :

خدا يا تو به خاطر بندگانت معجزات بي شماري مي كني،

پس به نجات من هم بيا

مرا موهبت  آن بخش

كه در تو زندگي كنم

پيش بروم و نفس گسيخته را بكشم

مباد كه از ياد ببرم

تو پناه و آسايش من هستي

با دستي دامن تو را مي گيرم

و با دست ديگر به تهيدستان و درد مندان ياري مي رسانم

مرا در اوقات تنهايي و نيازمندي تنها مگذار

اي رحيم و بخشنده !

مرا درياب!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

                 چه کردم با دل خود
          
چه سان معجون غم را بي مهابا تا آخرين جرعه نوشيدم
چرا نسيم شوق و احساسش ، تنم را کز رداي عشق ميسوخت ، نشد مرهم
                    
چرا سبزي عمق نگاهش را نديدم ؟
                                   
چرا ، چرا
                     
حال ميدانم ديوانه يعني چه
                
دل تنگم تاب دوري نگاهت را ندارد
          
چه زود ، آري چه زود سر رشته روياي نرم گم شد
           
چه زود در عمق کابوس نيمه شبي تنگ ، رفتم
                     
حال ميدانم ديوانه يعني چه
             
آري عالمي در عمق عشق ، ديوانه است
                  
من ، تو ، او ، ما همه ديوانه ايم
     
هر که يک جرعه ، فقط يک جرعه شبنم عشق نوشيد ، ديوانه است
                      
ما همه ديوانه ايم
              
گر نمي ترسيدم ز جبرش
                        
مي گفتم
          واي ، خدا هم ديوانه است

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

براي تو مي نويسم : ديدگانم براي اين آمده اند تا تو را تماشا كنند.
براي تو مي نويسم : لبانم براي اين آمده اند تا نام تو را فرياد كنند.
براي تو مي نويسم : دستهايم براي اين آمده اند تا به دور تو حلقه شوند.
براي تو مي نويسم : گامهايم براي اين آمده اند كه به سوي تو بشتابند.
براي تو مي نويسم : قلب من براي اين آمده است كه تو رو بستايد.
براي تو مي نويسم : دل من براي اين آمده است كه تو را در خود بنشاند.
براي تو مي نويسم : جان من براي اين آمده است كه به پاي تو قربان شود
براي تو مينويسم :
به جاي دسته گل بزرگي كه فردا بر قبرم نثار مي كني
امروز با شاخه گل كوچكي يادم كن
بجاي سيل اشكي كه فردا بر مزارم مي ريزي
امروز با تبسم مختصري شادم كن
بجاي آن متن هاي تسليت گويي كه فردا در روزنامه ها برايم مي نويسي
امروز با پيام كوچكي خوشحالم كن
من امروز به تو نياز دارم نه فردا......

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان" |

امکانات - ارتباط از طریق یاهو
اين سایت را صفحه خانگي
خود كنید !   تماس با مدیر
سایت !   اضافه کردن این سایت به
علاقه مندیها !   لینک
RSS
نامه به مدیر وبلاگ
متن نامه خود را بنویسید