|
"به نام سلطان عشق"
|
||||
|
|
||||
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

روي صندلي نشستن برايش راحت نبود. از همان اول كه با مدير برنامههايش (يا يك چيزي شبيه آن) آمد توي دفتر مجله، هنوز ده دقيقه نشده بود كه بنا كرد به جابهجا شدن روي صندلي و پايش را جمع كرد و تقريبا چهارزانو نشست. بعدش هم در تمام مدت مصاحبه، همين كار را ميكرد. سه ربعي هم معطل شد تا مصاحبه شروع شد. سعي مي كرد خيلي دور و بر را نگاه نكند. آقاي منتظري هم حسابي ازش كار كشيد. با نور و چادر مشكي و بازيهاي فرمي! هلالي زيرچشمي حواسش به همه چيز بود (البته فكر ميكرد ما نميفهميم). خب اينجور حواسجمعيها براي يك آدم مشهور، لازم است. معصوم (ع) فرمودهاند كه الشهره بلاء عظيم، يعني شهرت در مسير خوبش هم باشد، باز هم بلا است.
مداحان موج نو ادعا ميكنند اگر اين كارها را نكنيم مردم جذب عزاداري نميشوند.

ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


+
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

برای تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

خدايا ميشنوي؟........ خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را. خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن. بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم. خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن. خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست. خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم. خدايا شرکم را به يکتاييت ، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت، حماقتم را به حکمتت، گناهانم را به رحمتت، عصيانم را به عزتت، تيرگي دلم را به نورت، بي حرمتي هايم را به قداستت، تنگ دستي و بخلم را به کرمت و ناسپاسي ام را به لطفت ببخش. خدايا به خير و شر خود آگاه نيستم به علمت و به رحمتت هر آنچه خير من در آن است بر من فرو فرست و هر آنچه شري براي من در آن است از من دور گردان. خدايا به من يقيني ده که جز تو در هستي هيچ چيز نبينم. خدايا به من دلي ده که جز مهر تو در آن هيچ مهري را راه نباشد. خدايا به من قلبي ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفريده توست. خدايا به من زباني ده که جز بر حمد تو گويا نگردد. خدايا هر آنچه دارم از آن توست پس آنچه خير من است بر زبانم جاري کن تا از تو تمنايش کنم که خود بسيار نادانم. خدايا خواسته هايم بسيارند ولي هيچ چيز در قبال آنها ندارم. پس تو از مخزن بي انتهاي کرمت آنها را به من عطا کن. خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردي مي خوانمت پس دعايم را اجابت فرما.......
خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

چرا از مرگ میترسیم؟؟؟ راننده زمانی در جاده میترسد که یابنزین ندارد یا قاچاق حمل کرده یا اضافه سوار کرده یا با سرعت غیر مجاز رفته یا جاده را گم کرده یا در مقصد جائی آماده نکرده ویا همرا هانش نا اهل باشند. اگر انسان برای بعد از مرگ خود،زادوتوشه لازم را برداشته باشد ، کارخلاف نکرده باشد، راه را بداند،در مقصد جائی را آماده کرده باشد و دوستانش افراد صالح باشدو حرکتش طبق مقررات ومجاز باشد ، نگرانی نخواهد داشت.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

وقتی دلتنگی میاد سراغت
وقتی غم چنگ میزنه به قلبت
وقتی تنهایی میشه همدم و مونست
وقتی توی آینه حرف میزنی با خودت
وقتی شادی سکوت میکنه
وقتی غم پایکوبی راه می اندازه
وقتی اشک رقص کنان رژه میره
وقتی سرما توی دستات لونه میکنه
وقتی اعتراض در چاهی مدفون میشه
وقتی رودخونۀ فریاد ته گلوت خشک میشه
وقتی شکایت به سد محکمی برخورد میکنه
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|
