|
"به نام سلطان عشق"
|
||||
|
|
||||
من عشق را در تو![]()
تو را در دل![]()
دل را در موقع تپیدن![]()
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم![]()
من غم را در سکوت![]()
سکوت را در شب![]()
شب را در بستر![]()
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم![]()
من بهار را به خاطر شکوفه هایش![]()
زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم![]()
من دنیا را به خاطر خدایش![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت.
موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه(1) داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.
زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید:
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت:
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن.»
فرومتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.
او سالهای سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.
+
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند
+
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

روزی مردجوانی وسط شهری ایستاده بود وادعا می کرد که زیباترین قلب دنیا را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود وهیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.
مرد جوان در کمال افتخار و وبا صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود می پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان وبقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند . قلب او با قدرت تمام می تپید. اما پر از زخم بود. قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود، اما آنها به درستی جاهای خالی را پرنکرده بودند وگوشه هایی دندانه دندانه درقلب او دیده می شد . دربعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود .مردم با نگاهی خیره به اومی نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد. مردجوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت: تو حتما شوخی می کنی ! قلبت رابا قلب من مقایسه کن، قلب تو تنها مشتی زخم و خراش وبریدگی است . پیرمرد گفت درست است . قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی هرزخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام . من بخشی از قلبم را جدا کرده ام وبه او بخشیده ام . گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام ، اما این دو عین هم نبوده اند.
گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم که برایم عزیزند ، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند . بعضی وقتی ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود را به من نداده اند این ها همین شیارهای عمیق هستند گرچه دردآورند، اما یادآورعشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارها ی عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند پس حالا می بینی که زیبای واقعی چیست ؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد . در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه کرد، سالم نبود ولی از همیشه زیباتر بود
+
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

این تصاویر توسط یکی از دوستان گرد آوری و آماده سازی شده و
منتشر میشود، همچنین کلیه حقوق معنوی و غیر معنوی، مادی، و
...این پست متعلق به نام نبرده میباشد.
(روابط عمومی سازمان معاشقه با مواد منفجره و بانو)
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 8:27 قبل از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

بقا و یا از هم پاشیدگی یک رابطه به تک تک افرادی بستگی دارد که در آن رابطه قرار گرفته اند. شاید مسئله ای که در نظر یکی از طرفین به عنوان قاتل بالفطره رابطه قلمداد می شود، در نظر طرف مقابل چالش بزرگی به حساب نیاید. مثلاً مبحث خیانت را در نظر بگیرید. اکثر روابط با خیانت نابود می شوند، اما با این حال روابطی هم وجود دارند که وقتی یکی از طرفین متوجه می شود شریک زندگی اش در خارج از رابطه به دنبال ارضای نیاز های خود می باشد، بیش از پیش به زندگی مشترک خود اهمیت می دهد و ارتباط آنها استحکام بیشتری پیدا کند. چند روز پیش دختر خانمی در رادیو مشغول صحبت کردن بود؛ او می گفت بقای ارتباط آنها به این مطلب بستگی دارد که همسرش بتواند تمام سوال هایی که در مورد او پرسیده می شود را درست پاسخ دهد. شما را نمی دانم اما اگر من از همان ابتدا و پیش از ازدواج از شوهرم انتظار داشتم که تمام علایق و نیازهای مرا بداند، ارتباط ما در همان ابتدا نابود شده بود. اگر یک چنین انتظاراتی داشتم، زندگی مشترک ما برای 20 سال دوام پیدا نمی کرد. اگر یکی از طرفین روز تولد و یا سالگرد خاصی را فراموش کند، باز هم احتمال از بین رفتن زندگی زناشویی وجود دارد. مسئله ای که حائز اهمیت می باشد طرز برخورد دو نفر در تمام روزهای سال است، نه یکی دو روز خاص در کل سال. همانطور که مشاهده می کنید دلایل از هم پاشیده شدن بنیان های خانوادگی متفاوت است و این امر مستقیماً به شخصیت و خصوصیات اخلاقی دو نفری که در ارتباط قرار گرفته اند، بستگی دارد. در برخی مواقع زمان وقوع اتفاقات هم مهم است. یکی از بزرگترین قاتل های هر رابطه ای خیانت است. بسیاری از افراد در حال کشمکش و تقلا برای درک مقوله ی "خیانت" هستند. تلاش برای بازگرداندن اعتماد یکی از سخت ترین کارها در روابط است. سوء استفاده و آزار و اذیت هم چیزی نیست که بتوان راحت از آن گذشت. هیچ کس نباید در معرض هیچ گونه آزار و اذیت فیزیکی، احساسی و یا اقتصادی قرار بگیرد. تنها پیشنهاد من به کسانی که مورد سوء استفاده قرار می گیرند خروج از ارتباط است، حتی اگر سوء استفاده ضمنی و موقتی باشد. آزار و اذیت های موقتی هم غیر قابل قبول هستند و به مرو زمان بد و بدتر می شوند. شما در صورتی می توانید به رابطه ادامه دهید که فرد رفتار خود را 100% ترک کرده باشد. بسیاری از افراد قول می دهند که کارهای غیر اخلاقی خود را کنار بگذارند، اما مطمئن باشید که باز هم آنرا تکرار می کنند؛ مگر اینکه شما یک موضع محکم گرفته و به شدت در مقابل آنها بایستید. عدم توانایی در برقراری ارتباط کلامی و ناتوانی در مکالمه مناسب هم به عنوان یکی دیگر از قاتل های روابط به شمار می رود. بسیاری از زندگی های زناشویی به دلیل عدم وجود درک متقابل و عدم توانایی کافی در برقراری ارتباط کلامی سودمند از میان رفته اند. زوج ها باید یاد بگیرند که چگونه می توانند به حرف های یکدیگر گوش بدهند. با اتکا به این شیوه بسیاری از روابط خوب از خطر مرگ نجات پیدا خواهند کرد. اعتماد در هر رابطه ای مهم است. اگر اعتمادی در کار نباشد زنده نگه داشتن ارتباط دشوار و تقریباً غیر ممکن است. خیانت، قمار، شرابخواری، اعتیاد، و تنگناهای اقتصادی همه و همه به عنوان دلایل محکمی برای اعتماد نکردن به شریک زندگی محسوب می شوند. زندگی مشترک معمولاً تنها به این دلیل دوام پیدا می کند که هر دو طرف به هم اعتماد داشته باشند، به راحتی از اشتباهات یکدیگر بگذرند، ببخشند و فراموش کنند. تا زمانیکه نتوانید گذشته ی خود را فراموش کنید، توانایی نگاه کردن به آینده را پیدا نمی کنید. حسادت زمانی ایجاد می شود که یکی از طرفین همچنان با خواستگارهای قبلی ارتباط داشته باشد. همچنین زمانیکه پای "فرزند" به زندگی باز شود این حالت پدید می آید. در این شرایط زندگی خوب دو نفره گذشته از میان می رود. در برخی موارد نمی توان منبع ایجاد حسادت را از میان برد. شاید بتوانید ارتباط خود را با دوستان و یا خواستگارها کم کنید اما نمی توانید فرزندتان را از پنجره بیرون بیندازید. رفع حسادت بر می گردد به نحوه ایجاد ارتباط کلامی مناسب. طرفین باید مشکلات خود را با یکدیگر در میان بگذارند و در مورد آن با هم بحث کنند و دلایل ایجاد حسادت را تشخیص داده و با هم راه حلی برای برطرف کردن آن پیدا کنند. معمولاً زیاد اتفاق می افتد که فضای رمانتیک و عاشقانه ی ابتدایی هر ارتباط قدرت تشخیص افراد را از آنها می گیرد. و به مثابه آن نمی توانند تشخیص صحیحی در مورد این مطلب که از زندگی و از شریکشان چه می خواهند داشته باشند. چه تعداد از خانم ها تن به ازدواج می دهند بدون اینکه در مورد این مسئله که بچه می خواهند یا نمی خواهند با همسرانشان صحبت می کنند. خیلی لازم است که طرفین رک و راست حرف های خود را به یکدیگر بزنند. زمانیکه جاه طلبی ها و بلند پروازی های یکی از افراد با دیگری همخوانی نداشته باشد و طرف دیگر انتظارات متفاوتی از زندگی داشته باشد آنوقت مشکلات بسیار زیاد دیگری هم پیدا می شوند. اینجاست که بازی شما در زمین دلخواه تبدیل به شرکت در بازی فاجعه آفرین زندگی می شود. زوجین می بایست به طور کامل صادق باشند: هم قبل از ازدواج و هم بعد از ازدواج؛ تا مطمئن شوند که کلیه ی آرزوها و خواسته هایشان برآورده می گردد. مسائل مالی فشار بسیار زیادی را بر روابط وارد می آورند. برخی از زن و شوهرها به جای اینکه بنشینند و مشکلات پایه ای خود را حل نمایند تنها به دلیل مسائل و مشکلات مالی از هم جدا می شوند. تحقیقات آماری گویای این مطلب هستند که پس از جدایی مسائل مالی برای افراد اهمیت اولیه را ندارند. چند وقت پیش در یک برنامه تلویزیونی زوجی را نشان می دادند که مدت 15 سال نزد مادر و پدرشان زندگی کرده بودند تا نهایتاً موفق به خرید خانه شده بودند. به نظر من شرایط آنها طوری بوده که حتماً فشار زیادی را تحمل می کردند. این را هم باید اضافه کنم که آنها 3 فرزند داشتند و اولین بچه خیلی زود به دنیا آمد و به همین دلیل خانم ترک کار کرد مجبور به مراقبت از او شد. با خودم فکر می کردم که اگر کمی دیرتر صاحب فرزند می شدند و هر دو برای خرید خانه تلاش می کردند، بهتر نبود؟ با این وجود آنها حتی از این شرایط سخت هم به راحتی بیرون آمدند و به اهداف خود رسیدند. اما چند تا زوج را می شناسید که با این وضعیت موفق به حفظ رابطه ی زناشویی خود می شوند؟ شاید کمی عجیب باشد، اما تعداد بسیار زیادی از افراد متاهل هستند که احساس تنهایی می کنند به ویژه زمانی که همسرشان مجبور باشد ساعات زیادی را کار کند و دور از خانه باشد. اگر همسرشان پس از اتمام ساعات کاری به باشگاه، و یا خانه ی دوستان هم برود که فشار بیشتری بر روی طرف مقابل وارد می گردد. به هر حال باید تعادل میان مدت زمان کار، تنهایی، و با هم بودن برقرار باشد. کمبود صمیمت باعث میشود که یکی از طرفین احساس کند دیگری او را به اندازه کافی نمی خواهد، دوستش ندارد و برایش بی ارزش است. حتی اگر زن و شوهر به جایی رسیده باشند که ارتباط جنسی هم نداشته باشند، هنوز راههای دیگری برای نجات رابطه وجود دارد. آنها می توانند کارهایی مثل بوسیدن، نوازش کردن، و در آغوش گرفتن را امتحان کنند. هنگامیکه صمیمت به طور کامل از میان می رود، طرفین احساس می کنند که طرف مقابل خواهان آنها نیست و به همین دلیل در جای دیگری به دنبال جبران این محبت می گردند. بسیاری از افراد تصور می کنند که ارتباط زناشویی آنها زمانیکه تصور می کنند برای همسرشان خاص ترین فرد روی زمین نیستند تمام می شود. وقتی دو نفر وارد یک ارتباط جدی می شوند، تا حدی از فضای عاشقانه و رمانتیک ابتدای آشنایی کاسته می شود. دیگر خبری از دسته گل های رمانتیک، شام های دو نفره در بهترین رستوران ها، و گفتگوهای صمیمی پایان ناپذیر نخواهد بود. بچه هم که وارد رابطه می شود دیگر شرایط به طور کلی تغییر پیدا خواهد کرد. به همین دلیل به جای اینکه در این شرایط یکمرتبه روانه دادگاه خانوادگی شوید، سعی کنید مدت زمان بیشتری را در کنار هم سپری کنید و دوران خوش گذشته را باز آفرینی نمایید. یکی دیگر از دلایل برهم خوردن ازدواج های چندین و چند ساله ازدواج بچه ها و رفتن آنها از خانه است. این زوج ها آنقدر زود صاحب فرزند شده اند که عمده وقت خود را بر روی بزرگ کردن بچه ها متمرکز نموده اند. زمانیکه بچه ها بزرگ شدند و خانه را ترک گفتند، زن و شوهر با هم احساس غریبگی می کنند، و نمی دانند که باید در کنار هم چه کاری انجام دهند. هنگامیکه بچه ها بزرگتر می شوند زوج ها باید سعی کنند که زمان بیشتری را در کنار هم بگذرانند، از با هم بودن لذت ببرند و زندگی دو نفره جدیدشان را امتحان کنند. بی توجهی به خود هم می تواند یکی دیگر از دلایل بر هم خوردن روابط باشد به ویژه اگر فرد پیش از ازدواج خوش تیپ بوده باشد. بسیاری از افراد هستند که بعد از ازدواج بیش از اندازه احساس راحتی می کنند و هیچ تلاشی برای زیبا کردن خود نمی کنند. این لیست مختصری بود از مسائلی که ممکن است اساس زندگی مشترک را بر هم بزنند. همانطور که افراد متفاوت هستند، زندگی های مشترک هم متفاوت هستند و اگر یکی از موارد ذکر شده در لیست بالا باعث بهم خوردن یک رابطه شود لزوماً دلیل برهم خوردن ارتباط دیگری هم نیست. بهترین راه برای نجات هر رابطه ای این است که دلیل مشکلات را پیدا کره و آنها را مرتفع سازید. البته شرط اول در این راه اراده و میل باطنی برای حل مشکل است. برای نجات هر رابطه گفتگو و برقراری ارتباط کلامی مناسب ضروری است. اگر با تمام وجود بخواهید رابطه ی خود را حفظ کنید مطمئن باشید که می توانید این کار ا انجام دهید.قاتلین بالفطره روابط زناشویی
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 7:51 قبل از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

توافق کرده بودیم ... آسمان زیبا بود ... شب زیبا بود ... گفتگو زیبا بود ... قدم هایمان , یک به یک زیبا بود ... بوسه هم زیبا بود ... من نیز ... اما ... شک می کنم ! به احساست ... به احساسم ... که زیبا بود ؟! ... یا نه !!!؟؟ *** هیچ توافقی روی زمان نکرده بودیم ! تو زود سیراب شدی ... من هنوز
من ... هنوز ...
+
نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

هیاهوی شهر آزارم می دهم ! این صداها ! دودها ! آدمها !!! رفت و آمدها ! بایدو شایدها ! دچار روزمرگی شده ام ! این شهر و مردمانش آزارم می دهند ! زندگی با این آدمها سخت است ! زندگی با این آدمها خیلی سخت است !!! کاش روستا زاده بودم !!! دور از هیاهوی شهر ... دور از این همه پلشتی ... *** خسته ام ... خیلی خسته ... چه دلنشین است صدای این موسیقی ... ... تو با منی اما ... ... من از خودم دورم ... !!!
+
نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

این سخاوت ... این سخاوت توام با ترحمت حالم را به هم می زند ! به چشمانم خیره می شوی و دستانم را می گیری ! ... من که می دانم , مال من نیستی ... ! حالا تو هی ... نمک بپاش روی زخمم !!! *** لرزه به جانم می افتد ! ... با گفتنش ... کاش دروغ بود !!! من که می دانم مال من نیستی ... پس چرا ... احساس من به تو کهنه نمی شود ...
+
نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

من وجودمو پیدا کردم با رگ بدون نفس کابوس هرشب مرگو با تلخی کردم عوض شدم یه فراری تو جاده ی مصیبت و ترس دیدم مثل همه مسافرا هستم علف هرز فهمیدم سفر من بود یه خواب تلخ و دروغ نوری که دیده نمی شد بود یه نور پرفروغ این عهدو با خودم بستم از شهرش نرم بیرون ولی باید زخم دیرینه شست و شو شه با خون گناهام بخشیده نشده کفه شده سنگین عجب احساس بدیه که روحت بشه غمگین بعد از این همه خوشی همه چی شده عوض دیگه حتی پشیمونیم مرحم نیست واس این مرض مرحم باوری که باید گذشته ها می شد که تو ثروت و مادیات کسی حسرت نمی خورد من تو خاکی چال شدم که تهش رفت به سیاه چال
+
نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

بابا خسته شدم...می فهمی...خسته شدم....!!!دیگه بسمه...از جونم چی می خوای؟این همه بلا سرم اوردی...از قله ی عشقت سقوط کردم...هی اومدم پایین تر...حالا اون پایین پایینام..چرا نذاشتی کنارت باشم؟چرا اینجوری شکوندیم؟گناهم چی بود؟جز عشق تو...
اما من هنوز عاشقم.... گفتی خفه شو...خفه می شم...گفتی بس کن...بس می کنم...گفتی نیا...نمیام..گفتی بر ومی رم...بگی بمیر هم میمیمرم.... نگام کن...دلمو نگاه کن...جای سالم روش میبینی؟یه تیکه گوشته تکه تکه شده...هروقت حوصله نداشتی که سیخ داغ گذاشتی روش....جای همشونو خوب یادمه....دیگه جون نداره...داره آخرین نفساشو می کشه...اما خوب گوش کن...تیک تیک...هنوزم داره می زنه...بخاطر تو...اگه بری همینم میمیره...دلمو با جاهایی که تو روش گذاشتی دوست دارم...دلمو وقتی تو نگهش داشتی دوست دارم...اما چرا؟چرا با اینکه دلم تو دستتات بود انداختیش زمین...؟بیچاره دل من..برای این که به دل ت وبرسه حاضر بود تا پشت کوه قاف بره...اما حال دل ت وبرندست دل من بازنده...دل من یه دل پریشونه...دیگه توانایی حتی عشقم نداره... چرا شکستیش؟چرا؟دلیل بیار؟من یه عاشق بودم... اگر با دیگرانش بود میلی/سبوی من چرا بشکست لیلی؟ چرا؟ از زجر کشیدن من چی نصیب تو می شه....من شبو با یاد تو صبح می کنم...روزو به امید تو شب..اما چرا هیچوقت نیستی؟چرا وقتی می خوامت نیستی؟چرا وقتی می خوامت ...فریاد می زنم...اسمتو صدا می کنم...بهت التماس می کنم...که یه لحظه بیای...ناامیدم می کنی؟ یه روز ضربه ای می خوری تو عشقت نمی تونی پاشی/آخه آدم خوبی نیستیو نمی تونی باشی دلم بدون تو میمیره....الان که فهمیده می خواد از تو دور شه داره بی تابی می کنه..نمی تونم آرومش کنم..چیکار کنم؟ باید یادش بدم...که تو دیگه نیستی..که دیگه تنهاست..اما من نمی تونم...چرا نیستی؟ ولی باید بتونم....ولی می دونم نمی شه..آخه خیلی دوستت داره...یه عاشقه
+
نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

سلام :
بی حاشیه میرم سر اصل مطلب :
روزگار با هیچ عاشقی مدارا نکرده ، اگه عاشقید حتما ایمانتونو قوی کنید تا بازیچه دست بازی یه طرفه روزگار نشید ، خدا نکنه بفهمه عاشقی ، بدون استثنا و بدون کوچکترین رحمی زمین و آسمونو رو سرتون خراب میکنه ، اینجاست که کسی برنده ست که خدا رو پشتش داره ، کسی برنده ست که صبری داره به بزرگی ایمان و به وسعت عشق خدا .
خدا نکنه روزگار بفهمه عاشقی ، خدا نکنه سالها عشقتو دور از خودت ببینی و سکوت کنی ، خدا نکنه زمونه باهات کاری کنه که مجبور بشی غیرتتو نسبت به عشقت کنار بذاری ، خدا نکنه عشقتو جایی ببینی و ناچار باشی سکوت کنی ، خدا نکنه روزگار بگرده و عشقتو تو شرایطی جلو روت بذاره که مجبور باشی فقط و فقط و فقط از پشت ویترین محبت بهش نگاه کنی و تو دلت برای کنار اومدن با این شرایط فقط صلوات بفرستی ، خدا نکنه عشقت از دست عالم و آدم بهت پناه بیاره و نتونی بغلش کنی و ببوسیشو دلداریش بدی ، خدا نکنه عشقت با چشمای پر الماس به خونه دلت پناه بیاره و نتونی دستاتو براش چتر نجات کنی ، خدا نکنه دستی که سالها آرزوی گرفتنش رو داشتی روزی روی دستات باشه و بخاطر خیلی مسائل مجبور بشی جای گرفتن دستای گرم و پرمهرش اونقدر دستتو محکم مشت کنی که تا ساعتها بعدش دست درد داشته باشی ، خدا نکنه همه دارو ندارت ، عشقت ، همه کست بهت پناه بیاره و برای رسیدن به کس دیگه ازت مشاوره بخواد ، خدا نکنه بدونی دل عشقت با تواِ اما روزگار نامرد داره دستاشو تو دست کس دیگه ای میذاره ، خدا نکنه مجبور باشی خنده رو از لبات جدا نکنی تا معلوم نشه تو دلت چه طوفان و آشوبی بپاست ، خدا نکنه اشک مرد رو غیر خدا کسی ببینه ، خدا نکنه این شرایط نصیب کسی بشه .
از ته دل دعا میکنم خدا نصیب هیچ کس نکنه مگر اینکه قبلش ایمان و صبر عنایت کنه ، ایمان و صبری که شکر خدا به موقع به من عطا فرمود وگرنه معلوم نبود الان سر از کجا درمی آوردم .
هیچ چیز تا امروز سخت تر از این شرایط واسم نبوده ، شکر خدا با کمکش تونستم تحمل کنم و باهاش کنار بیام هرچند خیلی سخته و هنوزم روز و شبم به نام و یاد بانوی بی نظیرمه ، هنوز با انتظار اومدنش زندگی میکنم و بالاترین دعاهام شادی اونه .
اما روزگار نامردتر از این حرفاست ، هر دری رو قفل میزنی از در دیگه ای وارد میشه ، یه مسئله هست که مثل خوره افتاده به جونم:
خدایا چرا ؟
چرا تو عشق من دنبال خوشبختی دنیا میگردن ؟! چرا رسیدن به اون بزرگترین آرزوشونه ؟! چرا خودشونو میکشن تا بانوی بی مثل منو به بالاترین درجات مادی برسونن؟! این همه تلاش برای خوشبخت کردن بانوی بی نظیر من اونم با پول ؟!
اون وقت اسم عاشق هم میذارن رو خودشون ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وامصیبتا ! یعنی اینقدر عشق بی ارزش شده ؟! یعنی عشق تا این حد خوار و ذلیل شده ؟!
رابطه بین حضرت علی و حضرت زهرا عشق بود ، اونوقت ما هم ارتباطمونو عشق می نامیم ؟! اینه ادای دین به عشق و عاشقی ؟!
نه ...
نه ...
نه ...
من باور نمیکنم عشقی این وسط خودنمائی کنه .
منم عاشقم درست ، منم برای رسیدن به این بی نظیر تلاش کردم درست ، اما هیچ وقت فکرو دلمو از خدا کمرنگ نکردم ، همیشه لابلای عشقم دنبال خدا بودم و بس ، همیشه در اندیشه این بودم که چطوری میشه از عشق تو به خدا رسید ؟
عشقی که سراسرش بوی خدا نده ، عشقی که نشه باهاش خدا رو خرید چیزی جز فقر نیست .
میخوامت چون خدا رو میخوام ، چون میدونم پشتوانه ای بودی برای رسیدن هرچه بهتر من به خدا ، میخواستمت چون میتونستم بزرگت کنم در درگاه خدا ، میتونستم ازت زنی بسازم مایه افتخار فاطمه زهرا ، میتونستم تو رو به انسانی تاثیرگذار تبدیل کنم نه تاثیر پذیر ، میتونستم دستتو بگیرم و باهم راه زندگی خدائی رو طی کنیم .
اما حیف ! افسوس و هزاران هزار افسوس که نشد ...
و تحمل میکنم تمام این سختیها رو و قبول میکنم این جنگ تحمیلی روزگار رو و عشق تو رو روز به روز تو خودم بزرگ و بزرگتر میکنم چون تو عشقت دنبال تو نیستم بلکه دنبال خدا هستم و اونقدر تو عشق خدایی تو غرق میشم تا بمیرم ...
برام دعا کن عشق من ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


+
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|


+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

برای تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

خدايا ميشنوي؟........ خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را. خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن. بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم. خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن. خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست. خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم. خدايا شرکم را به يکتاييت ، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت، حماقتم را به حکمتت، گناهانم را به رحمتت، عصيانم را به عزتت، تيرگي دلم را به نورت، بي حرمتي هايم را به قداستت، تنگ دستي و بخلم را به کرمت و ناسپاسي ام را به لطفت ببخش. خدايا به خير و شر خود آگاه نيستم به علمت و به رحمتت هر آنچه خير من در آن است بر من فرو فرست و هر آنچه شري براي من در آن است از من دور گردان. خدايا به من يقيني ده که جز تو در هستي هيچ چيز نبينم. خدايا به من دلي ده که جز مهر تو در آن هيچ مهري را راه نباشد. خدايا به من قلبي ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفريده توست. خدايا به من زباني ده که جز بر حمد تو گويا نگردد. خدايا هر آنچه دارم از آن توست پس آنچه خير من است بر زبانم جاري کن تا از تو تمنايش کنم که خود بسيار نادانم. خدايا خواسته هايم بسيارند ولي هيچ چيز در قبال آنها ندارم. پس تو از مخزن بي انتهاي کرمت آنها را به من عطا کن. خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردي مي خوانمت پس دعايم را اجابت فرما.......
خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|

چرا از مرگ میترسیم؟؟؟ راننده زمانی در جاده میترسد که یابنزین ندارد یا قاچاق حمل کرده یا اضافه سوار کرده یا با سرعت غیر مجاز رفته یا جاده را گم کرده یا در مقصد جائی آماده نکرده ویا همرا هانش نا اهل باشند. اگر انسان برای بعد از مرگ خود،زادوتوشه لازم را برداشته باشد ، کارخلاف نکرده باشد، راه را بداند،در مقصد جائی را آماده کرده باشد و دوستانش افراد صالح باشدو حرکتش طبق مقررات ومجاز باشد ، نگرانی نخواهد داشت.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط صالح"ایمان"
|
